اگر ذهنی مالامال از اندیشه های ضد عشق داری٬پس عشق را تجربه نخواهی کرد.عشق با حسادت٬میل تملک و سلطه٬نفس٬نفرت و خشم جمع نمیشود.اینها پدیده های ضد عشق اند.اینها امکان تحقق عشق را از بین میبرند.
-------------------------------------------------
داستان دنباله دار قسمت بیست و یکم
به طرفم اومد و گفت : زیاد نمی مونم ... به جون مامان سر یه ماه بر می گردم .
با عصبانیت گفتم : یک ماه ؟!!!
مامان وسط هال ایستاده بود ، احساس کردم با این رفتار من شاید شادی اون رو کم کنم ، لبخند زورکی زدم و گفتم :فکر نمی کنی یک ماه زیاده؟
دوباره خندید و گفت : تحمل می کنی مگه نه ؟!! بابا هوات رو داره ...
خندیدم اما به زور جلوی خودم رو گرفتم که ناراحتیم رو مامان نفهمه و گفتم:باشه...برو ...
رفتم بالا لباس مدرسه ام رو در آوردم و یک یقه اسکی لیمویی از کشوم خارج کردم یه شلوار مخمل کبریتی مشکی هم داشتم که توی فصل سرما حسابی گرم میکرد رو برداشتم و پوشیدم ؛ با بی حوصله گی موهام رو مرتب کردم . صدای زنگ درب از پایین به گوش رسید ؛ به ساعت دیواری اتاقم نگاه کردم ساعت اومدن بابا نبود .احتمالاً یکی از همسایه ها بود .میدونستم تا آماده شدن ناهار و اومدن بابا باید تقریباً یک ساعتی منتظر بمونم .رفتم روی تخت نشستم و کتاب فیزیکم رو از کیف بیرون کشیدم از روی تخت خم شدم تا یکسری کاغذ چکنویس از زیر تختم بردارم تا از اونها برای حل مسئله ها استفاده کنم ؛ همونطور که روی تخت نیمه دراز کش شده بودم و سرم پایین قرار گرفته بود ، تمام موهام بر عکس شده بود روی زمین ریخته بود و کلافه شده بودم ؛ صدای مامان رو می شنیدم که من رو صدا می کرد:افسانه ، افسانه ، ... افسانه جان ....
عصبی شده بودم با صدای بلند گفتم:چی میگی؟!! صبر کن مامان...الان میام .
و همونطور که آویزون بودم هنوز دنبال ورق چکنویس می گشتم که چند ضربه به درب اتاق خورد ! به سختی گفتم : بله ؟!! کیه ؟ بفرمایید تو ...
از روی تخت بلند شدم و در حالیکه تعجب می کردم چه کسی درب اتاق من رو می زنه لباسم رو صاف کردم و درب رو باز کردم ! باورم نمیشد ... چشمام داشت از حدقه بیرون می زد...با صدای بلند که شیبه به جیغ بود گفتم:امیر...تو اینجا چیکار میکنی؟
خندید و گفت : این خانم خوشگل که حالا خوشتیپ هم شده مهمون نمی خواد ؟!!
هر دو خندیدیم و این خنده ی من درست بعد از تقریباً سه هفته بود که صداش توی خونه پیچیده بود ! رفتیم به طبقه ی پایین . مامان ظرف میوه ای رو که همیشه آماده داشت رو به هال آورد و من به آشپزخونه رفتم تا برای امیر چایی بریزم . بیش از اندازه و حد معمول خوشحال شده بودم و تازه در این شرایط فهمیده بودم که منم به همون راحتی که امیر انتخابم کرده ، علاقه مند شدم و به همون راحتی که مهناز تصمیم به ازدواج گرفته ، منم عاشق شدم .امیر بیش از اندازه مهربان و با محبت رفتار می کرد و همین رفتار بیشتر من رو اسیر می کرد. مامان با امیر درباره ی خبر خوشی که تقریباً نیم ساعت پیش به من داده بود صحبت می کرد و امیر بلافاصله تاکید کرد که در سفارت آشناهای خوبی داره و اگر احیاناً مشکلی داشتن اون خیلی خوب میتونه با کمک دوستاش در سفارت حل مشکل کنه. این دیگه برای مامان خوشحالی زایدالوصفی به بار آورد تقریباً چهل دقیقه بعد بابا هم اومد و از دیدن امیر خیلی ابراز خوشحالی کرد ولی از لا به لای حرفهاش فهمیدم که امیر قبل از اینکه به خونه ما بیاد با بابا در بانک صحبت کرده و بابا از اون خواسته بود که به خونه ما بیاد ! بعد از صرف ناهار چون طبقه ی پایین به خاطر بخاری خیلی گرمتر بود بابا خواست بالشتی براش بیارم و همونجا کنار بخاری خوابید مامان هم مشغول بافتنیش شد ، من و امیر هم به طبقه بالا رفتیم .وقتی وارد اتاق شدیم امیر خیلی خسته بود و گفت : افسانه جان اشکالی نداره من روی تخت بخوابم ؟!
گفتم : نه خواهش می کنم ...
ادامه داد:دیشب ساعت 1 رسیدم خونه و هنوز خستگیم در نیومده .
روی تخت دراز کشید از کمد دیواری پتو آوردم و روش انداختم تشکر کرد و اونقدر خسته بود که کمتر از چند دقیقه طول نکشید خوابش برد اول فکر کردم اشتباه می کنم و خودش رو به خواب زده ولی وقتی خوب دقت کردم دیدم واقعاً خوابش برده !........روی زمین نشستم و کتاب فیزیکم رو که روی زمین بود با چند تا ورق چکنویس برداشتم و شروع کردم به خوندن . فردا امتحان فیزیک داشتیم از پنجره نگاهی به آسمون انداختم ، دوباره برف می بارید.................
برای تایید وبلاگ شطرنج عشق لطفا به روی ستاره ها کیلیک نمایید.باتشکر
دستگیرشدگان 13 آبان، همگي در اوين هستند
برگرفته از سایت خبری"تابناک"
سرويس اجتماعي ـ در حالي كه برخي، شايعه نگهداري بازداشتشدگان حوادث 13 آبان را در زندان «خورين» ورامين مطرح كرده بودند، اين شايعه از سوي يك مقام مسئول قضايي رد شد.
رئيس سازمان زندانهاي استان تهران به خبرنگار «تابناك» گفت: همه دستگيرشدگان روز 13 آبان كه تحويل سازمان زندانها شدند، در اوين بوده و هر گونه انتقال و يا نگهداري آنها در ديگر زندانهاي تهران كذب محض است.
سليماني افزود: زندان خورين ورامين، يك زندان عمومي است كه ويژه جرايم پاكدشت، ورامين و مجرمان همان منطقه است و همچنین مدیریت و مسئولیت این زندان نیز با سازمان زندان ها بوده و هیچ نهاد دیگری در آنجا مسئولیت ندارد.
وي در پايان تأكيد كرد: افراد دستگيرشده در رويدادهاي اخير همگي به زندان اوين منتقل شدهاند.
در همین حال فرمانده انتظامي تهران بزرگ اعلام كرد: در حاشيه راهپيمايي روز 13 آبان، پليس 109 نفر را دستگير كرد.
سردار رجبزاده گفت: 47 نفر از اين افراد اغتشاشگر با قرار كفالت آزاد شدند و 62 نفر نيز پس از تشكيل پرونده تحويل مقامات قضايي شدند.
سردار رجبزاده اظهار داشت: 43 نفر از دستگير شدگان مرد و 19نفر نيز زن هستند.
پ.ن
پس چرا هنوز كساني هستند كه خانواده آنان هيچ اطلاعي از آنان ندارند ؟![]()
صندوق اسرار
همچو پروانه ز شمع تو پرم سوخته شد...شعله ي عشق تو در جان من افروخته شد
آن لساني كه بجز وصف تو ناگفت سخن...بي وجود تو زبانم به دهان دوخته شد
كار من بود وفا٬حال٬جفا كار من است...روزگار است معلم٬به من آموخته شد
سينه ام صندوق اسرار تو بودست اي دوست...بعد تو غصه و اندوه و غم اندوخته شد
من نمانم ز ره شعر و غزل پردازم...گرچه دنيايي از اين شعر برافروخته شد

((اسير))
خدا فقط یک زبان را میفهمد:زبان عشق را.زبان عشق٬از هر آیین و شعایری مفهوم تر است.گوهر دین٬شعایر نیست٬بلکه عشق است٬عشقی زنده٬تپنده و پرشور.
--------------------------------------------------------------
داستان دنباله دار قسمت بیستم
خیلی راحت حرفش رو زده بود اونم در لحظه ای که من اصلا" توقعش رو نداشتم .یک تکه جوجه برداشتم و گذاشتم دهنم نیمه جویده قورتش دادم درست توی گلوم گیر کرد امیر خیلی سریع پیش بینی این وضع رو کرده بود چون بلافاصله لیوان آب رو قبل از اینکه من حرکتی بکنم داد به دستم .بعد از اون دیگه یکریز صحبت می کرد و غذا میخورد از طرز لباس پوشیدن من شب مهمونی مهناز خیلی خوشش اومده بود و تاًکید می کرد که همیشه همینجوری لباس بپوشم ...و بعد در مورد اون روز اولی که سوار ماشینش شده بودم کلی صحبت کرد،اینکه درب ماشینش رو محکم کوبیده بودم به ماشین بغلی و یا اینکه پام رفته بود توی آبها و چقدر خودش رو نگه داشته بوده تا نخنده...و بالاخره برام توضیح داد وقتی من از ماشینش پیاده شده بودم اونقدر سر کوچه صبر کرده بوده تا ببینه من به کدوم خونه وارد میشم و اون وقت بوده که خونه رو یاد گرفته بوده...در حالیکه داشتم تکه ای از شیشلیکی که خیلی هم خوشمزه بود رو می خوردم گفتم :خوب اگه اونجا خونه ی ما نبود چی؟
نوشابه اش رو سرکشید و گفت:خوب بالاخره تو توی اون خونه رفتی اگرم اونجا منزلتون نبود به هر حال اهالی منزل که میدونستن تو کی هستی ،نه؟
سرم رو به سمت شونه ام کج کردم...به هرحال استدلالش درست بود.بعد گفتم: اصلا" تو چطور با یه نگاه انتخاب کردی؟از کجا مطمئن بودی که من دختر بدی نباشم؟
حالا دیگه غذاش رو تموم کرده بود تکیه به صندلی داد و گفت:از سرخی و شرمی که توی صورتت بود و توی ماشین من داشتی از خجالت عذاب می کشیدی فهمیدم که انتخابم نمی تونه غلط باشه ،برای من نجابت خیلی مهم بود و در درجه دوم زیبایی که فکر می کنم در هیچ کدوم اشتباه نکرده باشم .
بعد کیفش رو از جیب لباسش خارج کرد و گفت:اینرو ببین!...
کیفش رو باز کرد و به زیر کارت شناسائیش اشاره میکرد .کیف پولش رو گرفتم و کارتش رو نگاه کردم ،گفتم:خوب؟چیه؟
خندید و گفت:زیر کارت رو نگاه کن نه کارت رو!
به نوشته ی زیر کارت نگاه کردم و بعد باز هم با تعجب گفتم: من منظورت رو نمی فهمم!
خندید و گفت:کارت رو اصلا" کار ندارم چیزی که زیر کارت توی جیب کیفه رو نگاه کن.
دستم رو کردم زیر کارت شناسائیش وقتی اونرو بیرون کشیدم ،نزدیک بود از تعجب جیغ بکشم!....یکی از عکسهای من بود! با عصبانیت اونرو از کیف خارج کردم . گفتم:این پیش شما چی کار میکنه؟!
از روی صندلیش نیم خیز بلند شد و خیلی آروم عکس رو از لای انگشتهای من بیرون کشید و گفت:ببخشید !
و دوباره به عکس نگاه کرد و گفت :خیلی قشنگه نه؟!!!
به دور و برم نگاه کردم و گفتم :اون عکس رو از کجا آوردی؟!!
دوباره بلند شد و روی میز خم شد و کیفش رو هم از من گرفت ، دیدم که عکس رو سر جاش گذاشت و دوباره کیف رو در جیبش قرار داد .ادامه داد:مشکل من فقط عاشق نجابتت شدن نبود! چشمات بیچاره ام کرده!..
سرم رو پایین انداختم و گفتم:امیر خواهش می کنم بسه دیگه...
لبخندی زد و دیگه چیزی نگفت ولی آخر سر اشاره کرد که عکس رو از مهناز گرفته.بعد از اینکه منم ناهارم رو تموم کردم طبق سفارش امیر چایی و ژله آوردن خودش خیلی چای دوست داشت و اینطور که فهمیدم حسابی چایی خوره بر عکس من.ژله ام رو که تموم کردم،امیر بلند شد و مبلغ حساب غذا رو پرداخت کرد البته صاحب رستوران کلی تعارف کرد ولی بالاخره امیر موفق شد که پولش رو پرداخت کنه.وقتی بر گشت سر میز٬من بلند شده بودم و با زحمت زیاد داشتم چادر رو که به میخ زیر میز گیر کرده بود آزاد می کردم ولی اصلا" نمی تونستم بالاخره امیر روی زمین زانو زد و با دقت چادر رو از میخ آزاد کرد ولی به هر حال یک سوراخ خیلی ریز روی چادرم ایجاد شده بود.امیر گفت:از قوانین مدرسه اس که باید با چادر برید؟
گفتم :بله،از طرفی چون برای دانشگاه گزینش محلی و مدرسه ای انجام میدن همه میگن چادر سرمون باشه خیلی بهتره.
امیر سری تکون داد که بیشتر به علامت تائید این قضیه بود نه چیز دیگه.............
برای تایید وبلاگ شطرنج عشق لطفا روی ستاره ها کیلیک کنید.باتشکر
قدیما اغتشاشگر حرمت داشت
آقایان بالاخره تکلیف ما را با خودمان و خودشان مشخص کنند . بالاخره اغتشاشگر چه کسی است ؟! کسی که شعار می دهد اغتشاش می کند یا کسی که سر حبیب الله پیمان را می شکند ، به کروبی گاز اشک آور می زند یا به احمد توکلی حمله می کند ؟
از آنجایی که واژه اغتشاشگر معنای واقعی خود را جدیدا از دست داده معانی مختلف این واژه اینگونه تفسیر می شود :
1) به معنای کسی که از او بدمان می آید !
اخترخاتون با حشمت خانم دعوایش می شود . پشت سرش غیبت کنان می گوید : اوف اوف اوف ! اون روز حشمت رو دیدی ؟ چه جوری آستینشو بالا زده بود ساعتش معلوم بشه ! انگار ما ساعت ندیده ایم ! انگار ما غرب نرفته ایم ! زنیکه جیغ جیغوی «اغتشاشگر» پز شوهرشو می ده ! تعریف از خود نباشه حالا که مملکت در به در دنبال سوخت و ایناست حاج داوود هفته ای 100 تا بشکه نفت خام میاره میریزه تو این بخاری اونوقت این حشمت آستین آسمونو پاره کرده با هوشنگ خانش هوشنگ خان گفتنش !
2) به معنای کسانی که مخالف ما هستند .
برای مثال یکی صحبت می کرد می گفت : من از اولش با این جنگ جهانی دوم خرداد که توی 13 آبان زدند همه را ترور کردند و بعدش بنی صدر اومد گفت من با مصدق توده ای نمی سازم و بعدش دستور داد توپولف ارتش ایران رو به توپ ببنده مخالف بودم ! بعد یکی گفت : مشتی ! اینا چه ربطی به هم داشت ؟گفت : همین شما «اغتشاشگرها» هستید که رفتید با اون آلبرایت دست به دست هم تو برلین رقصیدید و وقتی گندش در اومد گفتید ما انتخابات خانه احزاب رو قبول نداریم و با اون ریگی چند تا بمب ترکوندید بعدش خواستن اعدامتون کنن از ترس اون 22 سپتامبر رو هم اعتراف کردید !
3) به معنای هر کسی که سبز باشد .
پدر : هی پسر ! اون چیه رو صورتت !؟
پسر : کتک خوردم بادمجون «سبز» شده !
پدر : خاک بر سر «اغتشاشگر» و بی عرضه ات بریزم !
اشانتیون :
این روزها که درباره 13 آبان و دولت موقت بازرگان و شخصیت بازرگان مطالعه می کنم به این نتیجه می رسم که : بازرگان مرد بزرگی بود که بی سیاستی کار دستش داد و دست آخر کار را دست با سیاست ها داد !
نویسنده : آیدین
منبع : طنزهای یک گمنام مفقودالاثر